|
ابراهيمي |
سعيده |
62- | |||
|
" |
" |
" |
باجي |
فاطمه |
63- |
|
" |
" |
" |
پشوتني زاده |
ميترا |
64- |
|
" |
" |
" |
جوكار |
طاهره |
65- |
|
" |
" |
" |
حسيني |
سيد مهدي |
66- |
|
" |
" |
" |
حسيني آهنگري |
سيد عابدين |
67- |
|
" |
" |
" |
دانش |
فرشيد |
68- |
|
" |
" |
" |
رحيمي |
صالح |
69- |
|
" |
" |
" |
زارع |
امين |
70- |
|
" |
" |
" |
زوارقي |
رسول |
71- |
|
" |
" |
" |
سليمي فر |
ژاله |
72- |
|
" |
" |
" |
سهيلي |
فرامرز |
73- |
|
" |
" |
" |
شقاقي |
مهدي |
74- |
|
" |
" |
" |
شوره زاري |
علي |
75- |
|
" |
" |
" |
صابري |
مريم |
76- |
|
" |
" |
" |
عبداللهي نور علي |
محمد صادق |
77- |
|
" |
" |
" |
قديمي |
علي |
78- |
|
" |
" |
" |
كرمي |
طاهره |
79- |
|
" |
" |
" |
كفاشان كاخكي |
مجتبي |
80- |
|
" |
" |
" |
منصوري |
علي |
عجب رسمیه رسم زمونه می میرن آدما فقط خاطره هاشون به جا می مونه
زمستان ساعتهای آخرش را سپری می کند که دوست و همکارمان خدانظر حاجب پور ناراحتی قلبی پیدا می کنه و ایشان را به بیمارستان فاطمه زهراء منتقل میکنند. دو روز از سال جدید گذشته بود که من از مریضی وی اطلاع پیدا کرده و شب بود که با ایشان تماس گرفتم ظاهرا حال ایشان بهتر شده بود و از بیمارستان ترخیص شده و در منزل استراحت می کردند. اما ایشان گفتند که من دیگر زنده نمی مانم چون دکترها به خانمم گفته اند که دیگر کاری نمیشه انجام داد. نمیدانم از آن تاریخ تا شنبه ۲۵ فروردین که به رحمت ایزدی پیوستند چه حالی داشتند. سالها با هم کار می کردیم هر از گاهی ٬ گاه و بی گاهی در طول سالیان گشت و گذاری با هم داشتیم. با هم کار می کردیم هرچند ایشان مشکل تالاسمی داشتند. اما انگیزه ای بسیار قوی و بسیار امیدوار. ...... او هم از جمع ما رفت مثل دکتر صاحبانی و بسیار عزیزان دیگر و بدنبال آن همه مانیز خواهیم رفت.....در این لحظه تنها سکوت جایز است و بس...... این مصیبت را به خانواده ایشان به ویژه پدر عزیزشان و علیرضای کوچولو که تا همیشه چشم به را پدرش خواهد ماند. امروز سکوتی سهمیگن بر کتابخانه مرکزی دانشگاه علوم پزشکی بوشهر حاکم است.
از سال 48 تا 50 به خدمت سربازي رفتم. در سال 50 به مدت يك سال در امور دانشجويي دانشگاه ملي به كار پرداختم. بدون تدارك كار بعدي، از آن كار بريدم. به جاي ادامه تحصيل در رشته زبان و ادب فارسي، چون از سوالهاي امتحان فوق ليسانس خوشم نيامد، در ورقههاي امتحاني انتقاد نوشتم و تغيير رشته دادم و از سال 50 تا 52 رشته فوق ليسانس كتابداري را در دانشگاه تهران، در دانشكده علوم تربيتي به پايان رساندم. ديگر پس از آن ادامه تحصيل ندادم، چون كار دلخواهم را يافته بودم. كار دلخواهم يكي استخدام شدن در مركز خدمات كتابداري در معيت كامران فاني بود كه در آنجا از تشويق و حمايت فرهنگي استادم سركار خانم پوراندخت سلطاني بهرهمند شدم و در سال 1353 به عضويت گروه علمي درآمدم. ادامه ...........
http://www.taban.net/totla.php?id=2299
بعد از انقلاب بهترين جايي كه ميتوانستيم كار كنيم كتابخانه ملي بود. آقاي خديو جم هم آنجا بود. كارمند كتابخانه ملي بود. وقتي اولين بار مرا ديد گفت خوب جايي آمدي. گفتم چطور؟ گفت اينجا آدم هيچ كاري ندارد، مينشيند كتابش را ميخواند. گفتم آقاي خديو جم اين سيستم فرانسوي است، در سيستم آمريكايي، كتابدار بايد كار كند.

