مصاحبه ي استابروك[i] با اف. دبليو لنكستر[1]
ترجمه:
سيد مهدي حسيني[2]
عبدالرسول خسروي[3]
چكيده:
اين نوشته مصاحبه با اف. دبليو لنكستر است كه تحولات زندگي و كار او را مورد كنكاش قرار مي دهد و مراحل تكامل وي و افرادي است كه روي او تاثير عميق و مهمي داشته اند.
مقدمه:
در سال 1986 من به سمت رياست دانشكده كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه ايلينويز منصوب شدم. گرچه اين دانشكده بسيار كوچك بود اما به تعدادي از اعضاي معروف هيأت علمي انگيزه مي داد. تقريبا يكسال بعد پروفسور اف. دبليو لنكستر(ويلف) به من گفت كه شغلي عالي از دانشگاه تگزاس به وي پيشنهاد شده است- آن طور كه خاطرم هست، 50 درصد حقوقش افزايش مي يافت. وقتي دفترم را ترك كرد، گوشي را برداشتم و به رئيس دانشگاه زنگ زدم و گفتم: "داريم پروفسور لنكستر را از دست مي دهيم. اين براي دانشكده فاجعه خواهد بود- بايد كمك كنيد" سپس بلافاصله به گريه افتادم، چيزي كه شايد براي رئيس دانشكده خوب نباشد، اما حتي دانشگاه هم، نه تنها براي دانشكده بلكه براي جامعه بزرگتر، او را به عنوان فردي مهم مي شناخت. بعدها حقوق وي را تا سطح پيشنهادي دانشگاه تگزاس افزايش دادند و جايزه افتخاري محقق دانشگاه را به وي اعطا كردند. نقش ويلف در تربيت دانشجويان و توسعه حوزه علمي بسيار مهم بوده است. در سالهاي اخير يكي از مهم ترين فعاليتهايش ويراستاري مجلهLibrary Trends بوده است. اين مجله دانش و درك عميق وي از وسعت و تغييرات پوياي حوزه را منعكس كرده است. او برخي از بهترين محققان خود را براي مشاركت در نشريه به كار گرفت. همين امر موجب شده است كه وي را ستايش كنند.
در 27 نوامبر سال 2007 من فرصت خوبي براي مصاحبه با ويلف در مورد زندگي و شغلش به دست آوردم. اين نوشته مربوط به گفتگوي ماست و با كمترين تغييرات ارائه شده است.
مصاحبه:
استابروك: ويلف، چه طور كتابدار شدي؟
لنكستر: خوب، در واقع يكي از چيزهاي خنده دار بود. مي دوني به نظر مي رسيد كتابدار كسي است كه كتابها را مطالعه مي كند چون من هم مانند هر جوان و نوجوان ديگر كتابخوان با انگيزه اي بودم و فكر مي كردم معني آن اين است كه در كتابفروشي يا كتابخانه كار كنم. كتابخانه عمومي محلي در نيوكاسل انگليس يك پست خالي كمك كتابدار داشت و من فرم درخواست شغل را تكميل كردم. كتابدار شدن من از آنجا شروع شد.
استابروك: چه كتابي مطالعه مي كردي؟ عاشق خواندن چه كتابهايي بوديد؟
لنكستر: اوه، همه نوع کتاب ادبی را مطالعه مي كردم. كتابهاي روبرت لويز استيونسون، جان بوكان، داستايوسكي، تولستوي و ديكنز را مي خواندم.
استابروك: پس اينطور شد كه شما كتابدار شديد...
لنكستر: خوب من كمك كتابدار را بعنوان يك موقعيت شغلي كسب كردم كه يك نوع ....در اين كشور موقعيت شغلي برابري براي آن نمي توان يافت، زيرا شما فعاليت هايي مانند قفسه بندي كتاب و نظاير آن را كاري بي ارزش مي دانيد. اما انسان در اين شغل با عموم مردم ارتباط دارد، كتابهايي كه بيرون مي برند را بررسي نموده و به مردم[در كارهاي حرفه اي تر] كمك مي كند. ما ميز مشاور خوانندگان داشتيم. خوب آدم تجربه خوبي پيدا مي كند. سپس شروع به تحصيل كردم. بطور پاره وقت در دانشكده كتابداري شروع كردم سپس يكسال تمام وقت درس خواندم و باز مدتي بصورت پاره وقت ادامه دادم. در امتحان سراسري شركت كردم و اين اساسي ترين اتفاق بود.
استابروك: در مورد افرادي كه روي شما اثر گذاشتند چه نظري داريد؟ در مورد كتابها سخن گفتيد، اما در مورد افراد چطور؟
لنكستر: خوب دو مورد بر من اثر گذاشتند. يكي خانواده و ديگري حرفه. بزرگترين تأثير خانواده بر من توسط خواهر بزرگم الما، كه بيشترين تحصيلات را در خانواده داشت و مدتي رئيس مدرسه اي بود كه من به آنجا مي رفتم ایجادشد . در حقيقت بطور اتفاقي از من مراقبت مي كرد. مطمئنم استحقاقش را نداشتم. همچنين او مرا تشويق مي كرد... من نمي دانم چطور اتفاق افتاد.... تا با اطمينان مطالعه و كار كردن براي توسعه حرفه را ياد بگيرم. به اين طريق او بزرگترين تأثير را بر دوران كودكي من گذاشت.
استابروك: قبل از اينكه از اين موضوع خارج شويم، در مورد والدينت بگو؟ چه نوع كاري انجام مي دادند؟ در خانواده شما چند بچه بود؟
لنكستر: خوب، سه دخترداشتند و مدت زيادي بعد از آنها من متولد شدم. در حقيقت قبل از اينكه من بدنيا بیايم يكي از خواهرانم ازدواج كرده بود. همه آنها بسيار بزرگتر از من بودند. مادرم هيچوقت بيرون خانه مشغول كار نشد. پدرم ابتدا كارگر معدن بود. بعدها وقتي به علت بیماری تنفسی" "pneumoconiosis از كار او در معدن ممانعت شد در يك كارخانه آلومينيوم سازي كار مي كرد.
استابروك: شغل جديدش چندان بهتر از شغل قبلي نبود، اينطور نيست؟
لنكستر: خب، در حقيقت نسبت به كار در معدن و زير زمين امنيت بسيار بيشتري داشت.
استابروك: پس شما به خواهرت الما احترام مي گذاري، چه كس ديگري برات اهميت داره؟
لنكستر: البته بعدها برخي تأثيرات عميق حرفه اي اتفاق افتاد. ممكن است اين مورد به سوال ديگري مربوط باشد، اما روزي كه من در كتابخانه عمومي شروع بكار كردم فرد ديگري به اسم فرانك راجرز در كتابخانه عمومي نيوكاسل انگلستان شروع بكار كرد. فكر مي كنم بعداً در دانشگاه ميامي كتابدار شد. او درست در همان روزي شروع بكار كرد كه من مشغول شدم و به دليل متفاوتي به ايالات متحده امد و در كتابخانه عمومي اكرون شغلي بدست آورد. چند سال بعد وقتي من بيست و پنج ، بيست و شش سالم بود و يه جورايي موقعیت شغلیم در انگلستان تضعیف شده بود، نمي دانستم با خودم چكار كنم، من را تشويق كرد تا به امريكا بيايم. به طور خلاصه يك سري حوادث كاملا عجيب بود چون وي از كتابخانه عمومي اكرون به بخش مرجع دانشگاه ايلينويز رفت و من به جاي او در كتابخانه عمومي اكرون مشغول شدم. در آن روزها كتابدار آموزش ديده و با كفايت كم بود و كارفرمايان آمريكايي انگليسي ها را به خدمت مي گرفتند. از اين رو من اين شغل را در كتابخانه عمومي اكرون به دست آوردم و چند سال در آنجا ماندم. بنابر اين تأثير عميقي داشت.
تأثير بزرگ ديگر وقتي بود كه به اين كشور آمدم. در حقيقت نمي خواستم براي هميشه اينجا اقامت نمايم. چيزي موقتي بود، يك تجربه. هنگامي كه فرصت پيدا كردم تا به انگلستان برگردم، فرصت كار روي پروژه كرانفيلد/ اسليب را براي سيريل كلوردون، كه حقيقتاً تجربه جالبي بود، پيدا كردم. فرصت بسيار جالبي بود چون به خودي خود باعث شد من در حوزه اي خارج از كتابداري، حوزه اي كه كاملاً جديد بود، وارد شوم: اطلاع رساني، بازيابي اطلاعات. بنابراين كلوردون تأثير عميقي داشت.
استابروك: چطور شد كه در پروژه اسليب مشغول كار شدي؟
لنكستر: از يك آگهي شروع شد. پروژه كرانفيلد اسليب آگهي داده بود. به خاطر ندارم كجا؟ شايد ضميمه ادبي تايم يه همچين چيزي بود. آنها به يك دستيار پژوهش نياز داشتند. اتفاقي كه بايد بيفتد، افتاد...من قبلاً كارهاي نسبتا نوآورانه اي انجام داده بودم چون بعد از اينكه كتابخانه عمومي اكرون را ترك كردم در شركت باب كوك و ويلكاكس به عنوان كتابدار فني مشغول كار شدم و فعاليت هايي در زمينه بازيابي اطلاعات، تنظيم خدمات SDI و از اين قبيل كارها قبلاً انجام داده بودم. در آن روزها چنين كارهايي نادر بود. ما در مورد اوايل دهه شصت صحبت مي كنيم، و به اين ترتيب من اين پست را در پروژه كرانفيلد/اسليب كسب كردم، خيلي طول نكشيد كه كلوردون مصاحبه من را با فردي از بنياد ملي علم، كه بنيانگذار پروژه بود، ترتيب داد. به اين ترتيب، بدون اينكه مستقيماً با سيريل آشنا شده باشم، مشغول شدم.
بعد از اينكه مدتي روي پروژه كار كردم فهميدم كه واقعاً نمي خواهم در انگلستان بمانم، به اين ترتيب شخص بعدي كه تأثير عظيمي روي زندگي من داشت سائول هرنر بود، چون من را برگرداند تا در واشنگتن دي سي در يك شركت مشاور كار كنم. كار در آنجا به من تجربه بسيار خوبي داد، چون روي همه نوع قرارداد با نمايندگي هاي دولت فدرال كار مي كردم و همين طور پيش مي رفتم و رشد مي كردم. سپس به طور طبيعي به من يك پست در كتابخانه ملي پزشكي پيشنهاد شد. پس سيريل من را به انگلستان برد و ساموئل من را به ايالات متحده برگرداند كه باعث شد روي پروژه ارزيابي مدلارز در كتابخانه ملي پزشكي كار كنم كه حقيقتاً باعث شد سريع و به درستي اولين كتاب به نامم چاپ شود.
پس از انتشار اولين كتابم، حداقل از طرف دو دانشگاه پيشنهاد پست هيئت علمي به من شد، هرب گلدهور مرا تشويق كرد تا به ايلينويز بيايم. او سومين تأثير حرفه اي عميق در زندگيم بود. بعد از اينكه اينجا آمدم و دانشكده را ديدم شكي نداشتم كه اين جايي است كه مي خواستم بيايم. او من را تشويق كرد و تمام مدتي كه مدير دانشكده بود مرا مورد حمايت و تشويق قرار داد. او تأثير بزرگي روي توسعه شغلي من داشت.
بديهي است كه بزرگترين اتفاق آوردن من توسط فرانك راجرز به اين كشور بود. ديگر رويدادها فرصت بودند. منظورم اين است كه واقعيت اين بود كه كتابخانه ملي پزشكي مي خواست مدلارز را ارزيابي نمايد. در آن زمان جز من كسي در ايالات متحده داراي تجربه ارزيابي سيستم دانش نبود، به همين دليل من در اين زمينه مشغول شدم. حتي در آن زمان من شهروند آمريكايي نبودم. بنابراين كتابخانه ملي پزشكي مجبور بود توجيه نمايد كه آنها بايد موقعيت را به يك شهروند غير آمريكائي بدهند، چون كس ديگري در اين مورد آموزش نديده بود. بنابراين رويداد بزرگي بود
استابروك: آيا فكر مي كنيد كنجكاوي هوشمندانه شما بود كه موجب شكل دهي درست فعاليتهايتان شد؟ چه چيزي شما را به سمت اين همه ارزيابي هدايت كرد؟ آيا اين كنجكاوي از زماني كه كمك كتابدار بوديد، در وجود شما دروني بود؟
لنكستر: نه، من چنين فكر نمي كنم. بيشتر خوش شانسي بود تا چيزهاي ديگر. منظورم اين است كه پروژه كرانفيلد زماني انجام شد كه....
استابروك: اما شما سوالاتي را مطرح كرديد. شما كسي هستيد كه چنين سوالاتي را مطرح كرديد.
لنكستر: منظورم اينه كه... فكر مي كردم انجام برخي تحقيقات در مورد نمايه سازي و مسائل مربوط به آن ، چكيده نويسي آن نوع چيزها، چالش بر انگيز مي بود، حدس مي زنم. به اين صورت بود كه سوالات مطرح شد.
استابروك: از ميان كارهايي كه به انجام رسانديد، به كدام يك بيشتر مباهات مي كنيد؟
لنكستر: خب، آنچه بيشتر مورد افتخار من است اعتبار من است. من هفت جايزه از انجمن امريكايي فناوري و علم اطلاع رساني گرفتم، كه هيچ كس تاكنون به اين حد از اين انجمن دريافت نكرده است، چهار جايزه براي بهترين كتاب، جوايز بهترين كتاب علم اطلاعات، يك جايزه بهترين مقاله علم اطلاع رساني. من اولين دريافت كننده جايزه برترين معلم برجسته علوم اطلاع رساني شدم. من جايزه مريت(اعتبار) را گرفتم. منظورم اينه كه آدم چه افتخاري فراتر از كسب اعتبار ملي مي خواهد؟ همچنين دو عنوان از كتابهاي من جايزه انجمن كتابداري و اطلاع رساني امريكا را كسب كرد. مورد بعدي جايزه محقق دانشگاهي است كه نمي توان آن را كوچك شمرد. بنابراين، من به اعتباري كه در طي بيش از سي سال فعاليتم بدست آمده افتخار مي كنم .
استابروك: بين آثار خود يكپارچگي مي بينيد؟
لنكستر: بيشترين خرسنديم از اين است كه مي توانم مواد و موضوعات مختلف را به صورت خيلي ساده بود ارائه نمايم. از نوشتن لذت مي برم. زمانيكه در مدرسه كتابداري بودم، اين بر مي گرده به خيلي سالها پيش هنگامي كه در انگلستان بودم، در آن روزها يكي از درسهاي كه مي خوانديم ادبيات انگليسي بود. من استاد ادبيات انگليسي بزرگي داشتم كه به من در نوشتن جايزه داد. از آن پس من از نوشتن لذت بردم اينكه نوشته ها را ... چطور بگم... برخي نويسندگان مطالب را بيهوده به شيوه اي پيچيده مي نويسند من سعي مي كنم طوري بنويسم كه هركسي آن را بفهمد. اين چيزي بود كه من كاملا از آن رضايت دارم. البته همين روش ساده در تدريس هم موجب رضايت من است.
استابروك: وقتي در طول اين مسير با انتقادات مواجه مي شديد، اين انتقادات چه اثراتي روي فكر و درك شما از مسئله اي داشت كه در مورد آن صحبت مي كرديد؟
لنكستر: صادقانه بگم، فكر مي كنم كه انتقادات اثرات زيادي بر من نداشته اند. من هيچگاه بخاطر نقد بد يا همچين چيزي مورد حمله قرار نگرفته ام. انتقاداتي كه از من مي شد مرا ناراحت نمي كرد. نه، من فكر نمي كنم به خاطر نقدها ناراحت شده باشم. به طور كلي من نقدهاي نجيبي داشته ام.
استابروك: آيا افرادي وجود داشته اند كه به واسطه رقابت يا بحثي كه با شما داشته اند بر شيوه تفكر شما از مسئله تأثير گذاشته باشند؟ ممكن است انتقادات عمومي برشما اثر نداشته باشد اما افرادي كه با شما بحث كرده اند شايد بر شما اثر گذاشته باشند.
لنكستر: نه من فكر نمي كنم كسي بوده باشد. صادقانه بگويم فكر نمي كنم كسي روي من چنين اثري داشته باشد.
استابروك: دانشجويان بسياري، به ويژه دانشجويان بين المللي، شخص شما را دليل اصلي علاقه خود به ادامه تحصيل در دانشكده كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه ايلينويز بيان مي كنند و شما مسافرتهاي بين المللي زيادي داشته ايد. در مورد تأثير مبادلات بين المللي روي تدريس و نوشتن خود چه نظري داريد؟
لنكستر: زماني كه من عضو هيات علمي فعالي بودم، همواره مشتاق روبرو شدن با دانشجويان خارجي به عنوان مشاور بودم. به ويژه در سطح دكترا. به دليل اين كه در بسياري موارد كشورهاي آنها را ديده يا حتي در آن زندگي كرده بودم، به ويژه در مورد برزيل و بعد ها در مورد هند. بنابراين فكر مي كردم خوب است... من درك نسبتاً خوبي از كشور محل زندگي آنها داشتم، بنابراين اين امكان وجود داشت تا بتوانم به آنها كمك كنم. احتمالاً من در مقايسه با اعضاي هيات علمي معمولي حوصله بيشتري براي راهنمائي افرادي داشتم كه در نوشتن زبان انگليسي ضعف داشتند. بنابراين فكر مي كنم كه به طور خاص از راهنمائي دانشجويان خارجي لذت مي بردم و اين حقيقت دارد كه من تماس هاي خارجي بسياري داشتم و زندگي حرفه اي من در بسياري از كشورهاي خارجي سپري شد: مانند كشورهاي اسكانديناوي، برزيل، هند، اسپانيا، اسرائيل. همين باعث شد كه در مورد خودم به جاي آمريكائي بودن با ديد بين المللي بودن بنگرم. من وابستگي ملي قوي با هيچ كشوري ندارم. در اسرائيل زندگي كرده ام. براي اتحاديه عرب كار كرده ام. من احساس ميهن پرستانه خاصي نسبت به آمريكا، بريتانيا يا بخشي از آنها ندارم.
استابروك: شما الان در مورد حوصله تان در راهنمائي و كمك به نوشتن دانشجويان بين المللي صحبت كرديد. آيا فكر مي كنيد كه داشتن يك خانواده بزرگ باعث شد كه شما صبور باشيد؟
لنكستر: فكر مي كنم صبور بودن با خانواده بعداً در من به وجود آمد. هنگامي كه در اوج فعاليت بودم و فشار زيادي به دليل پروازها و ارائه مقالات و كار بر روي پروژه ها و راهنمائي پايان نامه ها متحمل مي شدم. من از نظر خانوادگي صبر چنداني نداشتم. هنگامي كه برخي از اين فعاليت ها و فشارها پايان يافت من اين طور شدم... من حالا بسيار صبورتر از زماني هستم كه پدر جواني بودم. شكي در اين مورد ندارم.
استابروك: اما مطمئنا شما هنوز هم توليدات [علمي] بالايي داريد.
لنكستر: من به اين توليد[علمي] بالا نمي گويم. من فرصت هاي جالبي بدست آوردم. بعد از بازنشستگي به اسرائيل رفتم و براي شش ماه يا چيزي در اين حد تدريس كردم. كتاب نمايه سازي و چكيده نويسي خودم را بازبيني كردم چون فكر كردم بهترين نوشته موجود در اين مورد است. من نمي خواهم آن را با كتابهاي نامرغوب ديگر عوض كنم. البته چندين سال به عنوان ويراستار مجلهLibrary Trends كار كردم. به همين دليل مجبور بودم با رويدادهاي علمي بسياري كه در اين حوزه اتفاق مي افتاد، همگام شوم. آدم مجبور مي شود با موضوعات جديد خودش را بالا بكشد و همين طور به جلو برود و پيشرفت كند. بديهي است كه پس از بازنشستگي به اندازه قبل فعال نبوده ام، اما منظورم اين است كه فعاليتهايم كاملاً متوقف نشده، اگرچه در حال حاضر به طور حرفه اي در حال اجراي چيزي نيستم.
استابروك: آيا، موقع نگاه كردن به گذشته تون، حوزه هاي وجود دارد كه بگوئيد " آرزو دارم وقت اجازه مي داد تا در اين زمينه بيشتر كار كنم؟"
لنكستر: بله، در حقيقت چند سال پيش...درست به خاطر ندارم، هفت يا هشت...ممكن است خيلي دورتر از آن، در بنگلور در مورد رانگاناتان و كاربرد كتابسنجي براي ارزيابي توليدات پژوهشي سخنراني داشتم. اين سخنراني در كتاب كوچكي منتشر شد و متأسفانه فرصت نكردم آن را به كتاب درسي در مورد كتابسنجي براي دانشجويان كتابداري توسعه دهم. چون هسته اصلي آنجا بود و فكر مي كنم كه كتابسنجي نمونه خوبي از حوزه اي است كه مي تواند در بسياري از موارد، بدون صفحه اي رياضيات به سادگي توضيح داده شود.
استابروك: آيا فكر مي كنيد به اين دليل است كه مي توان كتابسنجي را به صورت گرافيكي نشان داد؟
لنكستر: بله، فكر بخشي از آن به اين دليل است. پايان نامه هاي دكتراي كه راهنمائي كرده ام، و خيلي به آنها افتخار مي كنم، همه در زمينه كتابسنجي بوده اند. فكر مي كنم پايان نامه هاي عالي بوسيله جيم پونتيگو درباره توزيع برادفورد در مكزيكو، سارينا عبدالله كه علوم عامه را از منظر كتابسنجي مورد پژوهش قرار داد، و ري استيونسون كه دو معيار كهنگي را مقايسه كرد، نوشته شد. در مورد تمامي اينها فكر مي كنم ... و از اينكه ننشستم آنها را به كتاب تبديل كنم تاسف مي خورم.
استابروك: در مورد موضوعات مهمي كه حرفه [اطلاع رساني] نياز دارد، چه چيزي مي خواهيد به ديگران بگوييد تا در آينده كار كنند؟
لنكستر: خب، مطمئن نيستم. منظورم اين است، موضوعي وجود دارد، اما اينكه آيا مي تواند مورد خطاب واقع شود يا بايد مورد خطاب واقع شود، موضوع ديگري است. من غير انساني كردن جامعه را زشت مي دانم. فكر مي كنم تكنولوژي مزاياي مهمي دارد، اما واقعيت اين است كه ناراحت هم مي شوم... هر گز از ماشينهاي ATM استفاده نكرده ام. از ماشينهاي كه تلفن را پاسخ مي دهند خوشم نمي آيد. از كامپيوتر استفاده نمي كنم. دليل خوبي براي اين كار دارم و ان قدرت ديدم است، قدرت كافي براي ديدن صفحه مونيتور ندارم، حتي براي ديدن صفحه كليد مشكل دارم. اما هرگز از ماشين تحرير استفاده نكرده ام. با دست خيلي نوشته ام.
كاملا مشخص است كه در كتابخانه ها نيز[روابط] در حال غير انساني شدن هستند. فكر مي كنم در كتابخانه هاي عمومي زياد نيست اما در كتابخانه هاي دانشگاهي به ندرت فردي حرفه اي در كتابخانه مي بينيد، زيرا در حال انجام كارهاي مهم تر مانند شركت در كميته ها و تفكر درباره بودجه، تكنولوژي و كارهاي مانند آن هستند. فكر مي كنم اين چيز بدي است. درك دي سولا پرايس مقاله اي در اينجا يعني دانشگاه ايليونز به دعوت من درباره كلينيك پردازش داده ها با عنوان Happiness Is a Warm Librarianارائه داد. فكر مي كنم نكته اي كه او مطرح كرد دقيقاً چيزي است كه من اكنون احساس مي كنم. افراد مهم هستند. فكر مي كنم گاهي اوقات وقتي كه روي فناوري و تجهيزات تمركز مي كنيم، انسانها را ناديده مي گيريم. سال ها پيش انجمن كتابداري آمريكا كتابي به نام Patrons are People منتشر كرد كه در مورد استفاده كنندگان كتابخانه بود. شما كتاب ديگري مانند آن پيدا نمي كنيد زيرا مردم استفاده كنندگان را فراموش كرده اند. بيشتر كتاب هايي كه امروزه توسط انجمن كتابداري آمريكا يا همتاي انگليسي آن چاپ مي شود، درباره فناوري است، نه درباره انسان. فكر مي كنم كه اين چيز بدي است. بنابراين دوست دارم عنصر انساني را به عنوان مشاور خواننده ناديده نگيريم.
استابروك: آيا مايليد يكي دو مطلب در مورد خورتان را كه فكر مي كنيد براي مردم جالب است با مردم در ميان بگذاريد ؟
لنكستر: چيز زيادي ندارم كه جالب باشد و مردم بخواهند در مورد من بدانند. دو سرگرمي دارم. يكي حل جدول كلمات متقاطع رمزدار و ديگري فوتبال اروپاست. مقدار زيادي از وقتم را براي حل جدول كلمات متقاطع صرف مي كنم و خيلي دوست داشتم براي چند تا از مجله ها در مورد طراحي جدول كلمات متقاطع قرارداد ببندم. هنوز مجله اي را كه مايل باشد با من قرارداد ببندد پيدا نكرده ام. سعي كردم علاقه افرادي مانند New Yorkers جلب نمايم يا حتي به طور هفتگي درNews Gazette جدول كلمات متقاطع ارائه نمايم. اما نتونستم آنها را متقاعد كنم كه اين چيز خوبي خواهد بود. اين يكي از چيزهايي است كه خيلي علاقه دارم.
سرگرمي ديگرم فوتبال است. وقتي جوان بودم حامي پروپا قرص يك تيم انگليسي در نيوكاسل بودم. اين مربوط به به زماني است كه در شهر نيوكاسل كار مي كردم. عادت داشتم تمام بازيهاي خانگي را از نزديك ببينم. به تماشاي تمام مسابقات شان مي رفتم. وقتي در سال 1959 به ايالات متحده آمدم فرصت زيادي براي دنبال كردن رويدادهاي فوتبال انگليس نداشتم. در هر صورت، حالا از طريق ماهواره مي توانم تمام مسابقات آنها را نگاه كنم. آنهايي را كه از طريق ماهواره پخش نمي شود از طريق صوتي مثل تفسير راديوئي يا از طريق اينترنت به طور مستقيم از انگلستان پيگيري مي كنم.. من وقت زيادي به تماشاي فوتبال اختصاص مي دهم. منظورم فوتبال به طور كلي است نه فقط تيمي كه من حامي آن هستم. در فصل فوتبال شنبه ها چهار تا پنج مسابقه فوتبال از تلويزيون مي بينم و خانواده ام مي دانند كه روز شنبه نبايد توقع انجام هيچ كاري از من داشته باشند.
استابروك: در مورد حذف انگلستان در 2008 اروپا چه احساسي داريد؟
لنكستر: در حقيقت زياد نگران آن نيستم. من هرگز حامي افسانه اي آن نبوده ام. در هرصورت علاقه مند و طرفدار تيمهاي ضعيفم. هنگامي كه چند سال پيش يونان مسابقات اروپا را برد خوشحال شدم. انگلستان خوب بازي نكرد، بنابراين شايسته باخت بود.
البته جدا از اينها، مسأله ديگر شايد اين باشد كه بسياري از مردم نمي دانند كه من يك خانواده محكم و استوار دارم كه در حال بزرگ شدن است. من چهار تا بچه نسبي، دو دخترخوانده هندي و دوازده نوه دارم. اولين دختر خوانده ام را 15 سال پيش از هند آوردم. چهار سال پيش خواهرش را هم اينجا آورديم. هر وقت به هندوستان مي روم به مردم مي گويم آبستنم.
استابروك: آيا جايي وجود دارد كه تا به حال آن جا نرفته باشي اما آرزوي رفتن يا زندگي در آن جا را داشته باشي؟
لنكستر: جايي وجود ندارد كه من آرزو كنم كاش در آن كار مي كردم. اما مكاني هست كه هميشه مي خواستم آنجا باشم، اماهرگز به واقعیت نپيوسته است و من به طور ويژه اي علاقه دارم براي تعطیلات عاقلانه به آنجا بروم، يونان!
استابروك: با توجه به قدرت ديد، آيا اين روزها زياد مطالعه مي كنيد؟ آيا قادر به مطالعه هستيد؟
لنكستر: البته كه مطالعه مي كنم. علاقه دارم عينكم را بردارم و از نزديك مطالعه كنم. هنوز مي توانم مطالعه كنم.
استابروك: علاقه داري چه چيزي مطالعه كني؟
لنكستر: در حقيقت من وقت خواندن چيزي بيش از مجلات ندارم. اگر وقت داشتم New Yorker،Newsweek و گه گاهي Money Magazine و Budget Travelرا مي خواندم. البته مقدار زيادي وقت صرف كمك به دختران هنديم در انجام تكاليفشان مي كنم.
استابروك: متشكرم، ويلف
[1] . Library Trend, Vol.56, No. 4, Spring 2008(“ the Evaluation and Transformation of Information Systems: Essays Honoring the Legacy of F. W. Lancaster,” Edited by Lorraine J. Haricombe and Keith Russell), pp. 968-974
2. دانشجوي دكتراي كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه فردوسي مشهد (smahdihosseni@gmail.com)
3. دانشجوي دكتراي كتابداري و اطلاع رساني دانشگاه فردوسي مشهدKhosravi2422@gmail.com) (
[i]. خانم ليف اس. استابروك استاد و رئيس امريتا دانشگاه ايلينويز ناحيه اوربانا است جايي كه تدريس درس درآمدي بر ال. اي. اي. پي.leep) ) را ادامه مي دهد. مدير قبلي مركز پژوهش كتابداري است و در حال تكميل پروژه در دست اقدام خدمات براساس شيوه هاي استفاده كاربران از كتابخانه ها و مراكز فناوري جامعه هنگام كاربرد اطلاعات دولتي، براي موسسه بزرگ كتابخانه و موزه مي باشد. خانم دكتر استابروك اغلب براي ارزيابي كتابخانه ها و مديريت مورد مشورت قرار مي گيرد و پيوسته با دانشگاههاي خارجي كه در زمينه آموزش كتابداري و اطلاع رساني درخواست مي كنند، همكاري دارد

